پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

پرهام و رهام

پرهام داره را میره

 پرهامم الان که دارم این پست و میذارم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده ام،کاش میتونستم احساسم بنویسم عزیز کوچولوم باوجود اینکه راه رفتن برای تو هنوز دیر نشده ،مامان وبابایی خیلی هولکی هستیم تاراه رفتنت ببینیم آخه ما مگه جز تو دیگه عزیز کوچولو داریم؟یا مگه ماقبلا یه بار دیگه این شیرینی راه رفتن و چشیدیم؟ روز جمعه که صبا جون خونمون مونده بود،داشتیم به اتفاق بابایی نهار میخوردیم که یک دفعه آقاریزه ما دستش و به صبا گرفت و بلند شد و بعد دستت و ول کردی و تند تند راه رفتی ،من و صبا که شک زده شده بودیم تا پنج دقیقه از خوشحالی جیغ میکشیدیم ،میدونی چرا غافلگیر شدیم؟آخه تا یه ساعت قبلش هم احتیاط میکردی وبدون اینکه دستت رو بگیری نمی...
10 اسفند 1392

سالگرد عشق من و بابایی

        محسن جان توهدیه ای بودی که باهمه هدیه ها تفاوت داشتی چراکه همه هدیه هاگذرا ولی توپایداری همه هدیه هاخاموش ولی تومثل ماه میدرخشی همه هدیه هابی حس اماتوبااحساس ترینی که دراعماق وجودت عشق فوران میکند... چهارمین سالگرد ازدواجمان مبارک عشق من... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ! ﺩﺭﺳﺖ، ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ "محسنم" ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﺷﺪ!  محسنم اونقدر که فکرشو میکنی دوستت ندارم، چون اونقدر دوستت دارم که نمیتونی فکرشو بکنی! همنفسم. قشنگ ترین گلها را به وجودت هدیه میکنم تا بدانی عاشقانه دوستت دارم بر من مباد بي توماندن بي توبودن بي تو خفتن بي تو رفتن چهارسال پيش زيبا...
6 اسفند 1392

تولد یاسمن جون

  عزیز مامان امروز تولد یاسمن جون بود خانوم خوشکل ما هشت سالش تموووم شد یاسمن جونم تولدت مبااارک عزیییزم اینجا هم زن عمو نازنین جونت، الاغ توی کتاب قصه بهت نشون میده و میگه الاغه چی میگه ؟تو هم یه چیزی بین ها و خا میگی عزیز کوچولوم دُی دُی (دایی) هم بلد شده بگه کوچولوی مامان عاشقتم اینم یه جفت پای خوشکل در جوراب خوشکل(صبا جون واست خریده) الهی من قربونت بشم به اون زخم کوچولویی که روی انگشت دستت هست میگی تو تو ...
4 اسفند 1392

توپ بازی

عسل مامانی، تو عاشق توپ هستی خوشبحالت عزییز دلم,بابایی واست تند تند توپ میخره این توپ هندونه ای هم تازه بابایی واست خریده و خیلی دوستش داری هر شب که بابایی از سر کار میاد,حسابی با هم توپ بازی میکنین و بابایی میگه با وجود پرهام خستگی از تنم بیرون میره اینم یک هدیه ی خوشکل از طرف رفیق فابریک بابایی,عمو جمال واااهی این یک موتور خیلی خوشگل هست حتما الان داری پیش خودت میگی ایشااله عمو جمال ازدواج کنه,بعدش هم نی نی دار بشه تا بتونیم جبران کنیم ایشااله ایشااله   اینم یه هدیه ی دیگه از طرف زن عمو نازنین خونه ی عمو حسین حسابی خوشبحالت شده بود&n...
25 بهمن 1392

پرهام حس خوب زندگی

درست زمانی که بین بایدها و نبایدها مصمم میشوی بنشینی بر سر سجاده مهرش و از خدا نام مادر را احساس کنی ،آن زمان است که خدا نعمتش را،منتش را،بر سرت تمام کندو نام زیبای مادر را برازنده باقی اسمت کند،پرهامم توآمدی و به لطف بودنت بهترین حسها را تجربه کردم و به ضمانتت وام مادرانه گرفتم یادم بماند که همه ی اینها خستگی دارد،نگرانی دارد ،از خود گذشتگی دارد،این حذف خودها در خیلی از جاهای زندگی سخت است،گاهی درد دارد،یادم باشد تصمیمی که گرفتم تصمیم کبری است و خیلی بزرگ اما به همه مادرانگی می ارزد، نمی ارزد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   دیووونتم ...
20 بهمن 1392

تولد عمو محمد

شلام دوشتان عژیژم امروز تفلد عمو ممد هشت و من واسش یه تیشرت خیلی خوستل خریدم الان دالم کادوش میگیلم خوووب حالا میذاریمس توی پاکت خوستل تا عمو ممد خوسس بیاد چقدر پیاده مهمونی رفتن شخته  مخصوصا چهار دشت و پا آخه من هنوز کوچولو هشتم و نمیتونم راه بلم خوب حالا یه کوچولو اشتلاحت میتنیم فکر کنم دلست اومدم همین جا تفلده ,بله اونم کیکه آخ جووووون واونم عمو ممده,لطفاخوانندگان مجرد چشماشون درویش کنن آخه عمو ممدم هنوز مجلده عمو ممد تفلدت مبالک ایسااله از هدیه من خوست بیاد واهی عمو ممد از هدیه ی من خوسس اومده و کلده تنش حالا عمو ممد پیش به سوی خولدن کیک تفلد,بد...
13 بهمن 1392

پرهام درایرانلند

عزییز مامان دیروز به همراه بابایی و عمه لی لی و صبا جونم رفتیم پارک سرپوشیده ی ایرانلند اونجا پسر خوشگله ی ما حسابی خوشگذروند منو بابایی دوست داریم زود زود ببریمت پارک تا حسابی کیف کنی   این ماشینه تا تونست عزیز کوچولوم هم زد خوشکل مامان اینجا کم کم داشت خوابت میبرد با وجود اینکه آقا ریزه ی ما حسابی خواب آلو شده بود، از پارک که اومدیم بیرون پاهات تکون میدادی و میگفتی اِ  اِ  یعنی برگردیم کلوچه ی مامانی بیشتر از تو به من و بابایی خوش گذشت از بس که ذوقت کردیم ...
12 بهمن 1392

پرهام مثل قند میمونه

قند و نبات مامان و بابایی تو روز به روز داری خوشمزه تر خواستنی تر بامزه تر بلا تر میشی الهی دورت بگردم خوشکلم امروزهم مثل همیشه برای باباجون دلبری کردی زمانی که بابا جون میخواستن نهار میل کنن جنابعالی توی بغلشون نشسته بودی و از دست باباجون غذا میخوردی میدونی چی جالبه؟ هر کاریت میکردیم از بغلشون پایین نمیومدی و دیروز یک لحظه فقط یک لحظه ازت غافل شدم و تمام دستمالهای جادستمالی خالی کردی قربون شیطنتات بشم من آقا پرهام و یاد گرفتی کلاغ پر کنی, الهی مامان قربوووون اووون انگشتای کپل مپلت بره و صورتمون میاریم جلو تو هم بوس صدا دار میکنی من کلی ذوق میک...
11 بهمن 1392

مخملک

  عزیز دلم کوچولو موچول مامان،از روزی که شروع کردم خاطراتت را ثبت کنم تصمیم گرفتم چیزهایی برات بنویسم که زمانی که در آینده میخونی خنده روی لبای نازت بشینه و از غم و ناراحتی و درد و مریضی واست ننویسم حالا امروز از مریضی مینویسم که خدارو شکر عزیز دلم بهبود پیدا کرده و جای هیچ نگرانی نیست فقط جهت اطلاع عزیز دلم هست که بدونه در کودکی به این بیماری مبتلا شده و بدنش در مقابل مخملک مقاوم شده است عزیز خوشکلم چند روز پیش روی شکمت دونه های ریزی نمایان شد و ساعت به ساعت بیشتر میشد و کم کم روی کمرت و بعد هم روی دستات و پاهات حسابی نگران شده بودم و دل تو دلم نبود زنگ زدم به مامان جون و بهم گفت هیچ نگران نباش ،اسم این بیما...
7 بهمن 1392

تولد مامانی

  تولدم مباااااااااارک عزیز دلم امسال هم مثل هر سال بابا محسن واسه ی تولدم سوپرایزم کرد حتما زمانی که بزرگ شدی و داری این پست میخونی خودت متوجه شدی که بابایی همش تو کار سوپرایز کردنه   امسال هم واسه ی اینکه من از نقشه هاش با خبر نشم تولدم یک روز زودتر واسم گرفت و حسابی حسابی سوپرایزم کرد خوشبحال من که تو و بابامحسن دارم کوچولو موچول مامان خیلی زحمت کشیدی و هم چنین پاره ی تنم بابا محسن گلت عزیز دلم بابا جون و آقاجون و مامان جوونها و عمو محمد هم در جشن کوچولوی ما شرکت داشتن و حسابی شرمندم کردن ...
3 بهمن 1392